تبليغاتX
پرنده ی زندگی

پرنده ی زندگی

خوش اومدید......مزین فرمودید



About Weblog


سلام، من محدثه هستم. یکی که داره زیر همین آسمون باشما زندگی میکنه.
راستشو بخواین این وبلاگم شده یه بهونه ای واسه با هم بودن و اونایی که اومدن نگاهشونو دریغ نکنن.
امیدوارم با نظراتون مارو از یاد نبرین.
به همتون ارادت دارم.
امیدوارم لحظات خوبی رو سپری کنین.

پروفايل نويسنده وبلاگ
Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts





سال نو مبارک....

Archive

آبان 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390

Links

انیشتین هرگز مرا نخواهد بخشید
انجمن فیزیک ایران
قالب بلاگفا

Rss




چند سال بعد...........
بازم مثل همیشه دیر اومدم..............
ولی بازم سلام من که میدونم شما منو این وبلاگو فراموش نکردین ایز نظراتون که همیشه به من لطف دارین کاملا مشخصه وگرنه درشو تخته میکردم...........
به هرحال عید قربان رو پساپس و عید غدیر رو پیشاپیش تبریک میگم و امیدوارم بتونید از این روزای الهی نهایت استفاده رو ببرید.
در این قسمت از برنامه توجه شما رو به داستانک بسیار زیبایی جلب مینمایم
خداییش از شوخی بگذریم  داستانک وقعی خیلی قشنگیه و واقعا خیلی نتایج رو میتونیم  از توش در بیاریم.
 
هر چه خدا بخواهد..
آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

بعد از
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...

در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

 

تانوشتاری بعد.....باااااااااااااااااااااای...............
مخلصتونم هستیم................
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 18:24 توسط محدثه |



سلام.....

ااا....چرا اینجوری نیگام میکنین...؟؟؟؟

من که گفتم دیر میام...........به هرحال ببخشید>

رااااستی نماز روزه هاتونم قبوووول بااااشه.یادتون نره تو این شبای عزیز قدر اگه چشاتون بارونی شد یادی از من بیابون هم بکنید.امیدوارم تو این شبا سرنوشت خوبی براتون رقم بخوره.

دوستای خوبم من در حدی نیستم که بخوام شعار بدم ولی اینو تو زندگیم با تمام وجود درک کردم که بهترین دوست  ما آدما فقط فقط خداست که از خودمونم برامون دلسوزتره پس تورو ازش رو برنگردونین که ضرر میکنین.(ااااا....فک کنم زیادی حرف زدم)

به هرحال تاپست بعدی....بااااااااااااااای

امشب عجب حالی دارد حسن، نمی‌داند از غم فراق پدر بگرید یا بر این وصال ابدی غبطه خورد و حسین همچنان به پدر می‌نگرد ، پدر که غریبانه در بستر جهل کوفیان خفته.علی را در محراب عشق کشتند.فرق عدالت را در شام سیاهی شکافتند و نخواستند آفتاب، ظلمت شب‌هایشان را روشن کند .

 

بگیر بشین می خام فالت بگیروم

ها؟؟

به دلته نابلدوم؟؟

فالت میگیروم راسه راس!

بذار کف چشاتو ببینم

ها

همینه

ای خط ای نشون

یکی سخت خاطرخاته

شو و روز نداره برات

تو زیاد یادش نمیکنی

بی وفایی ازت دیده ولی دس وردارت نیس

تو آخرشم به او میرسی

بذار ببینوم

هی هی

نگا کن

وای وای

یکی قسم خورده به جونت

دس وردارم نیس

میخواد از چشش بندازدت

گوشت کمه ، دلتو به من بده ببین چه میگوم

...

ای یارو خیلی پاپی ته ، گولش نخوری!!

صدتمن بده تا بقیش بگوم

اسم طرفتم بلدوم

میخوای اسم یارو بدخواتم لو بدوم؟؟

باشه

خاطر خات خداس

دل ازش نبری

یارو بد خاتم

ابلیسه

شد دویستمن

بنداز تو کاسه

تابازم بگوم؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 16:36 توسط محدثه |



سلاااااااااااااااااااااااااام...به همه دوستای گلم......

باور کنین خیلیییییییی دلم واستون تنگ شده بود......

ولی روزگاره دیگه .جدایی و غم و غصه کم نداره.

راستشو بخواین این امتحانات جدی جدی پوستمونو کند.

ولی بعدش یه استراحت جسمی روحی معنوی خیلی حال دادُ۳روز با بروبچ رفتیم اعتکاف هم خستگی را ازتن راندیم و هم عبادت نمودیم

خلاااااااااااصه جای شما خالی.

در عوضش واستون دو تا داستانک خیلی ناز گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

ولی اینو بگم که تو این تابستونم حسابی درگیر کنکورم ممکنه بازم دیر به دیر بیام.

چاکریییییییییییم.......                           باااااااااااااااااای...................

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .
ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چرا؟
ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
.

توجه: مث من که ندیده همتونو دوس دارم.

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 15:16 توسط محدثه |



سلام به همه دوستای خوبم

این بار اومدم بگم که به دلیل امتحانات نهایی و کلا این قضایای کنکور و ....... نمیتونم مث همیشه درکنارتون باشم.دلمم نیومد وبلاگمو حذف کنم چون خیلی خاطره ها باهاش دارم.

ولی.....

درکل واسم دعا کنین که با موفقیت امتحانامو پشت سر بذارم............

بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 19:23 توسط محدثه |


یه سلام بهاری و خوش آب و هوا خدمت تموم شما همراهان همیشگی وبلاگم.

خیلی خیلی ازتون عذر میخوام به خاطر این غیبت طولانی و بدون اطلاع و ازاینکه این همه منتظرتون گذاشتم.(متاسفانه یا شایدم خوشبختانه این مدت اینقد سرم شلوغ بود که وقت سر خواروندنم نداشتم)

اما.......

اما با این حال پساپس و با یه تاخیر طولانی سال جدیدو بهتون تبریک میگم و امیدوارم با آمادگی کامل به پیشواز سال جدید رفته باشین و سفره هفت سین زندگیتون همیشه کامل باشه.

اما این ازمن به شما نصیحت که اگر میخواین واقعا یه سال پر از موفقیت داشته باشین از همین اول سالی استارتشو بزین و انتخاب آخرو به خدا واگذار کنین.

به عنوان اولین پست سال جدید میخوام به یه مساله مهم اشاره کنم و این جمله رو هیچ وقت از یاد نبرین:

(( قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن))

 مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...

((وقتی تو سال ۹۰ یه اتفاقی برات افتاد که به نظرت خوشایند نبود به خدا اعتماد کن و بدون خدا همیشه برای تو بهترینا رو میخواد.))

این دفعه دیگه منتظرتون نمیذارم ...مطمئن باشیت...



نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:32 توسط محدثه |